Babak
Khangholi

دل نوشته

خنده ی بلند مادرم را نشنیده ام

تجسم‌ روزهای خوب مثل کشیده ای به سمت راست صورتم میخورد .نه زمین میچرخد نه قلب از سر ذوق میتپد .مدت هاست که دیگر سرشار...

که خواب های دیروز را زنده زنده خاک میکنند

لشگر انگیخت و خون ریخت و غربال هایش را به دیوار آویخت.دیدی نه سقفِ فلک شکافت نه چرخ بَر هم خوردوز بیضه ی آن جنون...

ذرات فرو می‌ریزند

ذرات فرو می‌ریزند، مولکول‌ها از هم می‌پاشند، سلول‌ها می‌میرند، اندام‌ها از کار می‌افتند، گونه‌ها منقرض می‌شوند، سیاره‌ها می‌سوزند و ستارگان یکی‌یکی خاموش می‌شوند؛ تا آن‌که...

صدای ناکوک ساز بیشتر و‌بیشتر شد

با‌خودم میگویم ای کاش زمانی که نفسم در نمی آید و شب با دامن کوتاهش وسوسه‌برانگیزانه مرا به سمت خود میخواند همین اطراف باشد همین...