Babak
Khangholi

Home / دل نوشته / صدای ناکوک ساز بیشتر و‌بیشتر شد

با‌خودم میگویم ای کاش زمانی که نفسم در نمی آید و شب با دامن کوتاهش وسوسه‌برانگیزانه مرا به سمت خود میخواند همین اطراف باشد همین نزدیکی .در‌گوشه ای از شهر ایستاده بودم و وزغ وار چشم به دیوار روبرو دوخته بودم .آدمها میخندیدن جیغ میزدند و از شعری نه چندان زیبا و اصواتی نه چندان کوک به وجد می آمدند .جسمم بود اما خودم در باغ بزرگی بودم ، سرد و بی نور صدای برگ درختی خشک از گوشمالی باد شبیه به جرینگ جرینگِ صدای پای سمیه خود نمایی میکرد. اناری از درخت افتاد و مستقیم به عمق حوض بزرگ وسط باغ فرو رفت و صدایی شبیه به قورت دادن طعمه ای توسط گرازی متصاعد شد .
من همانجا بودم و همانجا فرو رفته بودم .میخ به دیوار زل به باغ .
به این فکر میکردم که اگر بمیرم جسمم را اینها و فکرم را آنهایی که در باغ اند میبرند .نیمی از من میمیرد و‌نیمی از من جاودانه میشود .
صدای ناکوک ساز بیشتر و‌بیشتر شد و من از باغ به اتاق کوچکی از حومه ی شهر بازگشتم .
نفسم بالا نمی آمد به دیوار زل زده بودم همچنان و این فکر مرا رها نمیکرد که کاش شب دامن بلندتری داشت .

فروردین ۱۴۰۵
پالیزی