تجسم روزهای خوب مثل کشیده ای به سمت راست صورتم میخورد .
نه زمین میچرخد نه قلب از سر ذوق میتپد .
مدت هاست که دیگر سرشار از ذوق انتظار کشیدن نیستم .
ذوقی که با هیجان وصف ناشدنی قلبت با ریتم قدم های کسی میزند و رفته رفته تند و تندتر میشود تا لحظه ای که صدایش را بشنوی و اشکی از چشمانت بغلتد .
مدت هاست دیگر کسی بلدمان نیست یعنی همان اصلا کَس ینیست ،یعنی با نگاهی بفهمدمان و بی آنکه اشاراتی باشد از نقطه نیازمانگرفته تا الفِ حاجت روا را چشم به همزدنی طی کند.
روزهاست موسیقی در این خانه نُتیده نشده .
خنده ی بلند مادرم را نشنیده ام .
مدت هاست دوستی ، دوستم نیست و همه ی حرف هایم را با آینه ی شکسته ای میزنم که آخرین بار روی شیشه ی ماتش نوشته بودم:
« به تاریخ ۱۲ آبان ۱۴۰۱ برای روزی که خندیدن حکم باشد و رنج متفرق باشد از جماعتی که ماییم»
من دیگر سالهاست که به فکر آینده نیستم .
آینده هر چه هست میدانم من نیستم که باشم که باشم که ببینم .
من روزهاست خواب میبینم که میمیرم به زودی به ساحت همین لحظه ها قسم که خوابم که میبرد چشم به این قصه میگشایم.
زودتر از آزادیِ ما .
این نوعی از رنجنامه گفتن نیست این عین حقیقت است چون هرچه متصور میشوم خودم را پیدا نمیکنم در سالهای پیش رو .
پس اینبار برای تو مینویسم :
«به تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴
برای روزی که خندیدن حکممیشود ورنجاز این جماعت تفریقمیشود .
همان روز دقیقا همان روز که آمد و بودی هرکسی که هستی هرکجا که هستی .
بنویس برای منی که نیست بنویس :
به تاریخ روزی از یک ماه و ماهی از سالی
برای تو که نوشته بودی برای روزی که خنده حکم شد و رنج منفک شد از آدمی.
اما تو نبودی .
برای سالها بعد
«ق-ل-ن-د-ر»





